کارت ,باجه

چسبیده بود پشت من . چند بار خواهش کردم فاصله را حفظ کند ، برعکس اثر کرد و با فشار ناشی از سنگینی اش روی دوش م ، تقریبا چسبیدم به باجه مراجعات . مدارک و هزینه نقدی دریافت خدمات ، توی دستم بود تا متصدی را معطل نکنم . پس از طرح درخواستم ، اعلام شد که باید کارت بکشم . صدای متصدی به من نرسیده بود که بلافاصله ، پشت سری با تحمیل فشار چند برابری روی دوش من ، فرم ش را به مسوول باجه رساند و در همان حال اضافه کرد تا شما دنبال کارت تان می گردید ، فرم من ثبت شود . هنوز از تماس نقطه به نقطه بدن ش در عذاب بودم که حمله دوم را تمام کرده بود و تا به خود بجنبم ، اثری از او نبود . کارت کشیدن و انجام فرآیند در آن قسمت چند دقیقه بیشتر طول نکشید . باقی کار محتاج تردد میان اتاق ها و طبقات مختلف بود که دو ساعتی وقت گرفت  و سرانجام با تعیین نوبت برای شنبه به اتمام رسید . موقع بیرون آمدن ، گوشی ام را از گیت بازرسی پس گرفتم و در صدد کنترل مدارک بودم که کاشف به عمل آوردم ؛ اثری از پول نقدی که برای تحویل به باجه ثبت فرم آماده کرده بودم و به دلیل تغییر نحوه دریافت هزینه ، به کارم نیامده و انداخته بودم داخل کیف دستی ام ، نیست . اولین چیزی که از ذهن م گذشت ؛ شبیخون سوم همان کسی بود که به شکل چندش آوری خودش را می چسباند به دیگران . خشمم را فرو خوردم و با خود تکرار کردم ؛ دیگر حتی در برابر کم ترین تماس با چتر و کیف و ... خاموش نایستم ، چه رسد به کالبدم . شاید به تدریج یاد گرفتم که در برابر سایر تعرضات هم خاموش نمانم !

منبع اصلی مطلب : جوی آباد
برچسب ها : کارت ,باجه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : جور دیگر باید بود